مادر بزرگ در جواب ِ مادرم كه گفته بود وقتش شده براي اين ديوار گوشتي (برادرم) دستي بالا بزنيم، فرمودند:
_ ننه ننه ننه زن نگير. سرتا زيري عَن نگير...
اين تك بيتي را خواندند با لهجه ي ناب نصفهاني. ديوار گوشتي كه ازين پند به جان آمده بود از ذوق، عرض كرد:
_ هرچه شير زن ِ خاندان بگويند همان است.
مادر كه زن بودن را هجا كرده بود در زندگي از حرص توي خودش قُليد. سركه شد. مادر بزرگ كه جواب هاي نود ساله توي استوخوان ِ درشت اش داشت و از آستين بيرون ميداد گفت:
_ زن داري پيزي ميخواد . آلات ِ چل ديزي ميخواد.
2
برابري يعني هركس به اندازه ي توانايي اش سهم ببرد. ( جنسيت ملاك نيست ).
3
من هيچ وقت نفهميدم. فلسفه ي لوازم آرايش رو... (توي اين سال ها فقط رژ ِ لب قرمز توجيه شد در نا خود آگاهم...) از منظر من پنكِيك ، بكين پودر ، رژِ گونه و مژه مصنوعي و... يعني ادا در آوردن.
4
ميدونين هيچ وخ نفهميدم يه موجود ِ پشمالو و بو گندويي مث ِ " مرد " ،چطور ممكنه جذب كنه كوهي از زيبايي رو... زن رو...
5
فاطي فاطي فاطي فاطي عدس و كلم قَر و قاطي...
می آید بالای سرت ٬ خم می شود روی قربانی اش و دستِ توی دستکش ِ سیاهش را میکشد به پیشانی ِ خیس و چشمهای قرمز و ورم کرده ات و بی پناهانه که نگاهش می کنی ٬ آن آهسته ی عاشقانه ی آب شدن ِ یخ ِ چشمهای پشتِ نقابِ سیاه را می بینی.آب می شوند و خنکی ِ رهای ِ قطره هایشان روی صورتت ٬ خمارت می کند.دیگر وقتِ خواب است.. مهربانی آخرش رامت کرده.کاش فردا هم بیاید.کاش خودت نباشی و خودت.صدای ِ بم ِ آهنگین ِ ملایم ِ مهربانی توی گوشت زمزمه می کند که برمی گردم.. تنهایی آرامت می کند.خاطرت را جمع می کند که بر می گردد.. که تنها نیستی... سبک شده ای.سبک و آرام.شب بخیر...
تاریک است.تاریک تر از شب.اما چشمهایت هوشیارند.بوی خیانت را می بینند،در تاریکی.خیانت به بی گناهان.به آنها که اگر بود، نمی بودند و حالا هستند.قلبت اینجا می تپد.هزارتو تو را می بلعد.در این راه ِ دیگر.ناشناخته است.امنیتش به شرط ویرانی است.به شرط خون ریزی است.روی ویرانه های عاشقانه ی بی گناهانه ی بازمانده ، گل نمی توان کاشت.ریشه اش خواهد سوخت.همه را خواهد سوزاند.قلبت اشک می ریزد.زار می زند و تو دل پیچه می گیری.اصلا می خواهی بالا بیاوری همه ی هزارتو را.
باید که ... باید که چه بکنی؟
هر وقت از چیزی مطمئن بوده ام دهانم خونی شده از لگدهای ِ بی رحمانه ی ِ وحشیانه ی ِ روزگار.اینبار نیستم.مطمئن را می گویم.اما وسطِ سرمایِ سوزناک ٬ همه ی وجودم یکسره آتش بود.شعله بود.هست.
همین روزهاست که ۲۴ ساله شوم.
ولی استثنائا در این یک مورد به خاطر مهارت ِ سگ پدرتان (آن آی کیو پوینتتان را بچسبید که با این سرعت ِ مفتضحانه دراپ نکند کفِ سرامیک، سگ پدر اینجا هم نوشته می شود و هم با کف و دست و هورا خوانده می شود و به معنی تایید ِ صلا.حیتِ مهارتتان است!) ، در زمینه ی آموزش ِ "زن ِ قوی ِ به تخ.مم بازی ها" سه چراغ سبز به شما تعلق می گیرد که همانا خدا وکیلی معلم های آس و وظیفه شناسی هستید و حوری های قدبلندِ سینه سیلیکونی تان از همین الان دارند توی قصرهای آن دنیایی تان اپیلاسیون می کنند برایتان. پس رسالتتان را ادامه بدهید و هیچ غمتان نباشد.
بعله می فرمودیم.وگرنه که خودِ جنس ِ خرابِ نامردتان یک چیزی تو مایه های مایلی کهن مرحوم هستید که گویا توی خانه اش توالت نداشت یا صفش در درازی به صفِ تخم مرغ ِ دانه ای و گوشتِ مثقالی گفته بود زارت، که نوبت بهش نمی رسید و همه ی محتویاتِ آبکی و غیر آبکی ِ شکمش را توی تیم خالی می کرد ، اعماق ِ ته ِ جدول ِ دسته سه هم از سر ِ خودتان و تمام متعلقاتِ ملعونتان، سرریز می شود بدفرم.
فضای 2 روز مانده به انت.خا.بات نوشت: ما دلمان مالش می رود برای انتقادهای به جا و بیجای شما!
کاش واقعیتِ ذهنم ،حقیقت میشد.حقیقتی بدون درد.دردی که وسعتش شرافت ندارد و ویران می کند.
کاش آرامش ِ ذوبِ رهای ِ شاد ِ بی گناه ِ امن ِ این شبهایم، زنده بماند.زنده و سرحال.برای مدتی کوتاه ، حتی.
کاش تو باشی.تو، فقط باشی.برای مدتی کوتاه ،حتی.
اطلاعیه نوشت: بیگانه نام معلوم الحالی با آدرس اینجانبان برای ملت همیشه در صحنه نظرهای معلوم الحال تر می گذارد! گفتیم که اعلام برائت از بیگانگان کرده باشیم!



